تبليغاتX

اجتماعیات - از راه تا راز

از راه تا راز*

گفتگو با پروفسورسید یحیی یثربی

یحیی حمدی ،علی جربده بیدگلی

             دکتر یثربی    یحیی حمدی   دکتر یثربی

مقدمه نوشتن اصولا کار سختی است چه برسد به اینکه برای استاد سید یحیی یثربی باشد او می گوید:

ײمن در سال 1320 در روستای چراغ تپه سفلی از توابع شهرستان تکاب در آذربایجان در یک خانواده فقیر متولد شدم ،من یک ساله بیشتر نبودم که پدرم فوت کرد،پدر بزرگم زنده بود ،پدرم تنها بچه ی او بود ،ومن هم تنها بچه ی پدرم،در نتیجه یک سید پیری ماند بدون فرزند  و نوه یکساله دارد آن هم به چه دردش می خورد من به مکتب خانه رفتم و به این شرط گذاشتند من درس بخوانم که دعا نویس شوم ،درس خواندم و دعا نویس شدم.مشتری خوبی هم در آنجا داشتم ولی به مکتب خانه رفتم و ادامه دادم ײ و ادامه این راه پر فراز و نشیب را در طول مصاحبه بیشتر خواهید خواند او از سال 1362 به عنوان هیئت علمی در دانشگاههای کشور مشغول به کار شد، از ایشان 5 پزوهش 30 کتاب و دهها مقاله چاپ شده است وچند کتاب نیز آماده چاپ داردو اکنون استاد دانشگاه علامه طباطبایی است،  با روی باز در منزلش از ما استقبال می کند تا می فهمد از دانشگاه شاهد هستیم می گوید: من برای شهدا و آنهایی که از کلاس من رفتند به یاد آنها مجموعه ی عرفانی نوشتم به نام از راه تا راز 3 دفتر چاپ کرده بودم و دفتر چهارم را به احساسات بچه ها در جبهه ها اختصاص دادم آنچه در ادامه می خوانید حاصل این گفتگوست

مشق عشق:از اساتیدتان برای ما می فرمایید؟

استاد: از اساتید روستای من که میرزاهای روستا بودند مرحوم میرزا عباس و میرزا شعبان،بعداساتیدزنجان من روحانیون زنجانی بودندوالان از آنها خوشبختانه یکی باقیست آیت الله عزالدین حسینی زنجانی که مقیم مشهد هستند حاج میرزا احمد،مرحوم شیخ  تقی بود بالاخره طلبه ی تازه واردی بودم و پاید ذکر خیری بکنم از ملا ابراهیم نحوی که سالهای سال بود که نحود و عوامل ملا محسن درس می داد و قم هم که آمدیم آیت اله میرزا محسن دوزدوزانی،مرحوم ستوده، آیت اله مکارم شیرازی ،آیت اله شیخ جعفر سبحانی که الان هم ارادت دارم و اخیرا مقلد ایشان هم شده ام چون خیلی دوستشان دارم،آیت اله منتظری،آیت اله طباطبایی پدر خانم مرحوم سید احمد خمینی،کفایه خیلی خوبی می گفت کاش آن زمان این امکانات بود یک دوره درس ایشان را به عنوان نمونه ظبط می کردند،سبک خیلی استثنایی که مشابه نداشت تا آنجا که یادم هست ،بعدا مدت کمی درس آیت اله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی رفتم بیشتر استفاده من از همین ها بود که نام بردم و در این میان مرحومدکتر مفتح که من خیلی مزاحم ایشان شده ام برای درس فلسفه و منطق ودر نهایت از یادگاریهاوخاطره های خوب عمر من یک مدت کوتاهی هم به درس مرحوم آیت اله سید محمد حسین علامه طباطبایی رفتم ولی بیشترین استفاده من از آیت اله سبحانی بود و بعد هم یک مدت یک سال و نیم دو سال به در س خارج بعضی از آقایان رفتم ولی چون در آنجا شاگرد رسمی نیستم نامی هم از آنها نمی بردم ،که از آنجا منتقل شدم به تهران و در دانشگاه تهران اساتید زیادی دیدیم از شاخص هایشان که یادم بیاید مرحوم زرین کوب ،دکتر محمود شهابی ،دکتر مفتح،آقای دکتر ملک شاهی ،دکتر آریان پور و اساتید ادبیات که مورد علاقه ی من است مرحوم دکتر حمیدی شیرازی مرحوم دکتر یزدگردی که خاطرات شیرین از همه ی این اساتید بزرگوار دارم،یک مدت هم مرحوم دکتر مهدی حائری استادم بودند و رساله ی دکتری را هم با ایشان گذراندم.

 

مشق عشق:از آیت اله بروجردی خاطره ای دارید؟

استاد: بله،من سال 1336 وارد حوزه قم شدم،ایشان فروردین 41 فوت کردند بااین حساب من حدود 5 سال زمان ایشان را درک کردم و آخرها به درس خارج ایشان رفتم اما نه به عنوان شاگرد جدی بلکه به عنوان بیشتر تماشاچی مثل بچه هایی که در کنکور آزمایشی شرکت می کنند.

مرحوم آیت اله بروجردی تا اواخر با درشکه می آمدند و یک مدت هم سوار تاکسی شدند آن زمانی که گنبد مسجد اعظم را زده بودند با درشکه آمده بودند به درس  و بعد از درس آمدند از مسجد دیدنی بکنند ،رفتند زیر گنبد و گنبد هم اسکلت بود آهن را جوش زده بودند ایشان پیر بودند و تقریبا زیر بغلشان را گرفته بودند بالا را نگاه کرد خیلی برایش جالب بود یک آقایی در آن گیر ودار آمد،قیافه ی کارگری هم داشت معرفی کردند و گفتند این جا را این اوستا می زند و نامش هم جبرئیل است مرحوم بروجردی از جبرئیل و آن بالا چه تداعی شد برایشان خدیدند،زمانآقای بروجردی یک زیبایی خاصی داشت آرامشی خاص داشت که من این آرامش را بعد از رحلت ایشان در قم ندیدم یک آرامش روحی در طلبه بود اصلا یک اخلاق خاصی حاکم بود که بعدها به عللی آن فضای یک دست به هم خورد،آن زمان معروف بود 4 هزار طلبه است شاید هم نصفش بود.شهریه بسیار کم بود ،یک مدرسه ی کهنه ای که پله می خورد میرفت پایین در «گذرخان »مرحوم آقا ی بروجردی آنجا را در هم کوبید و یک مدرسه ی جدید 3 طبقه ساخت از نخستین گروهی که آنجا وارد شدند من هم بودم من تا آخر هم که آمدم تهران در همان مدرسه حجره ششم با دوستم مرحوم سید موسی عدنانی بودم ،الان هم هروقت به قم بروم به آن مدرسه سری می زنم.

 

          علی جریده بیدگلی دکتر یثربی     دکتر یثربی یحیی حمدی

مشق عشق:چی شد که از حوزه به دانشگاه آمدید؟

استاد:این مساله آن زمان خیلی زشت بود،به طوری که 7-8 ماه بعد از آمدن به تهران هنوز خواب های پریشان میدیدم یعنی یک جوری احساس می کردیم که لشگر امام زمان را رها کردیم وآمدیم طاغوتی بشویم و اینها در سال 1344 تقریبا مخصوصا بعضی ها یک حرفهایی می انداختند درد آدم تازه می شد،خدا بیامرزه یک آقایی که قبل از ما آمده بوددکترا هم گرفته بود،یک روز من را دید و گفت فلانی شنیدم آمدی تهران دانشگاه می روی؟گفتم بله،گفت:

ײ هر آنکه کنج قناعت به گنج دنیا داد

فروخت یوسف مصری به کمترین سمنیײ

ما هم حالا نه گنجی بود ولی کنج قناعت را هم باز داشتیم ولی خوب یه جور احساس کردم که ما از قناعت دست برداشتیم و دنبال گنجیم،خیلی متاثر شدم بطوریکه آن بیت از یادم نرفته است.اما اينكه چرا مي آمديم اگر بگويم جاذبه دنيايي نبود شايد دقيقا راست نباشد اما اين جاذبه مثل آتشي بود زير خاكستر، خيلي اين وادار نمي كرد،يك مقدار جنبه ي ماجرا جويي بود ، و وسوسه اينكه برويم ببينيم آنجا چه خبره؟ مخصوصا شنيده بودبم بعضي ها آمدند، خود دكتر مفتح آمده بود دكترا گرفته بود يا مي خواست بگيرد، شهيد بهشتي آمده بودند ماهم داخل اين جريان شديم و از حوزه درآمديم ولي مدتها حداقل تا 5، 6 ماه من كابوس مي ديدم ، از بس با نگراني مي خوابيدم و اين آمدن مان را هم مدتها در منطقه خودمان كه منبر مي رفتم آشكار نمي كردم،خجالت مي كشيدم ولي بالاخره معلوم شد و من سال 49-48 كه ليسانس گرفتم واستخدام شده بودم تغيير لباس دادم، عمامه را سال دوم تحصيلي طلبه گي ام زنجان گذاشته بودم ولي باز در ولايت خودمان خجالت مي كشيدم چون من آنجا هم دعا نوشته بودم، هم روضه خوانده بودم ، سيد هم بوديم به ما احترام قائل بودند، يك جور به من سنگين مي آمد ، آنجاکه مي رفتم لباس مي پوشيدم،خدا بیامرز مادرم عبا و عمامه مرا مرتب نگه می داشت و اصل لباس مرا او می دانست الان دو لباس پوشيدن براي طلبه ها خيلي عادي شده،ولي آن زمان اصلا لباس شخصي پوشيدن در حد يك فحشا و جرم و جنايت مطرح بود نمي توانستيم خودمان را در لباس شخصي به مردم نشان دهيم ، من عمامه مي گذاشتم مي رفتم، چند سال هم بود استخدام شده بودم هنوز نرفته بودم به واسطه ي خجالتي كه داشتم ولي باز براي اولين بارهم كه رفتم همه مي دانستند كه كارمند شده ام و در آموزش و پرورش درس مي دهم بازآنجا مي رفتم عبا مي پوشيدم لااقل يك نشاني از آن لباس باشد ، خدا بيامرزد مادرم عبا و عمامه مرا مرتب نگه مي داشت و اصل لباس مرا او مي دانست ، بخاطر ماجراجويي و وسوسه.

مشق عشق:آقاي دكتر اولين دانشگاهي كه آمديد كجا بود؟

استاد:اول و آخرش من دانشكده ي الهيات دانشگاه تهران ليسانس فلسفه فوق و دكترا هم همان وفادار بودم به رشته ام.

مشق عشق:از آمدن به حوزه به ما بگویید؟

استاد:من در خانواده اي بدنيا آمده بودم كه نه پدرم الفبا مي دانست نه مادرم نه پدربزرگم نه مادر بزرگم هيچ كدام نه در خانواده هاي مادري من كسي بود كه باسواد باشد فقط يك دايي ام قرآن را بلد بود بخواند آن هم كم وبيش ، يك عموزاده هم در خانواده پدري به زور سواد خواندن و نوشتن داشت،اول مرا گذاشتند براي دعا نويسي بعد از مساله دعا نويسي كه باعث شد يك ذره رزق و روزي مان خوب شد خدا بيامرزد پدربزرگم هنوز زنده بود تا 13 سالگي ام ايشان ماند روحانيونی كه به روستا می آمدند و پيشنهاد مي كردند ببرند به حوزه، پدر بزرگم خيلي عصباني مي شد ، لعن و نفرين كه بچه  من را مي خواهيد در غربت بميرد در اين گير ودار ايشان فوت كردند، من يك بچه ي بي صاحب ، يك مادرم مانده بودو من،مادرم هم كه نمي دانست من چكار مي كنم به وسوسه افتادم كه الان وقتش است كه بروم به شهرستان براي درس خواندن ، يك روز بين نماز مغرب و عشاء يك قرآن  بغلي داشتم با آن استخاره كردم كه من اين تقاضا را مطرح كنم با مردم در ميان بگذارم به من كمك  مي كنند من بروم. باز كردم بالاي صفحه اين جمله آمده بود كه « و هو خير الرازقين » یادم آمد پدربزرگم از ميان بچه ها كه بازي مي كرديم مرا جدا مي كرد و خيلي هم از اين كار رنج مي بردم من را از بازي جدا مي كرد و مي آورد در خانه مي نشاند شب جمعه كه بردار سوره ي ياسين بخوان براي پدرت ، جمعه بخوان براي پدرم خلاصه دو سه ساعت مرا وادار مي كرد كه قرآن بخوانم، وقتي سوره ي جمعه را تمام مي كردم آخرش « والله خيرالرازقين »ايشان بي سواد بودند ولي اين را مي دانست مي گفت مي داني اين يعني چه؟ مي گفتم نه؟ مي گفت پس تو چطور درس خواندي اين يعني خدا روزي رسان است من همان قدر عربي كه از آن بي سواد ياد گرفته بودم، موقع اين استخاره آن آيه اينطور گرفتم كه خدا روزي رسان است ، خيلي اميدوار با مردم در ميان گذاشتم  البته ديگران در ميان گذاشتم خودم بچه بودم  مردم هم همت كردند، كمك كردند ما آمديم زنجان يك سال بعد هم عمامه گذاشته و شروع كردم به روضه خواني ، شانزده هفده سالگي  ديگر با نذر و اينها خودم را اداره مي كردم ،اين آيه يك سال و نيم بعد از طلبه گي ام يك روز يادم افتاد، آن آيه که گفته بود خدا روزی رسان است اولا״ خدا بهترين روزي رسان است اين معني اش را يواش يواش مي فهميدم مقدمات را كه خوانده بودم،آن آيه كجاست كشف الايات اگر هم بود آن زمان من بلد نبودم ولي يادم آمد وسط هاي قرآن بود من يك سوم  وسط قرآن را شروع كردم ورق زدم بالاها را نگاه كردم پيدا كردم هنوز آن قرآن را داشتم، ديدم يك آيه اي است در سوره مباركه مومنون و آنجا آيه جالبه كه «  ام تسالهم خرجا فخراج ربك خير و هو خير الرازقين » آيا از مردم خرجي مي خواهيد خرج خدا براي تو بهتر است و خدا بهترين روزي رسان است و پشت سر آيه « و انك لتدعوهم الي صراط مستقيم » به مفهوم آيه آن زمان خيلي اهميت ندادم فقط به همان خيرالرازقين كه جور شد آمديم دقت کردم،ولي از چند سال پيش  شايد از سال 75-74 اصلا اين آيه يك دغدغه شده براي من و من مرددم  در خاطرات مكه هم نوشتم كه آيا اين خيرالرازقين ، رزق جان به من مي دهد يا رزق جسم، رزق جسم بالاخره             يك جور گذرانده ايم بد نبوده است ، ولي دلم مي خواهد آن رزق يك رزق عامي باشد رزق  جان هم باشد ، اين از حدود 12 سال پيش در ذهنم وسوسه مي كند ، يك دغدغه است آيا آن وعده اي كه خدا داده فقط رزق دنياست يا رزق آخرت هم هست اما اخيرا پنج ، شش سال است كه از هر چيز دست برداشتم ، من از يك خانواده ي فقيرم نه بابام بازاري بوده نه عموم نه دايي ام، ولي خوشبختانه من نمك پرورده ي دنيايي يعني رزق جسم از امام حسين دارم، از سيد بودن و نذر و خمس من زندگي كردم و درس خواندم

مشق عشق:به نظر شما فلسفه اسلامی نیاز به تغییر ندارد؟

استاد:اخيرا 6-5 سال است كه به كله ي من افتاده كه اين معارفي كه ما داريم اين منطق و روش و معرفت شناسي واين فلسفه اي كه بنام فلسفه اسلامي داريم اين براي معرفي اسلام براي جهانيان و براي جهاني شدن اسلام كافي نيست اين منطق و فلسفه مال هزارسال پيش است خيلي محدود و ارسطويي است يا نو افلاطوني است ، من به ذهنم افتاده كه يك راهي باز كنم اگر خودم هم نتوانستم كاري بكنم لااقل خط شكن باشم مثل آن بچه هايي كه خودشان حمله نمي كردند ولي راه را باز مي كردند براي رفقايشان كه آقا ما اين خطر مين را از پيش پاي شما برداشتيم، ما رفتيم شما را به خدا سپرديم، من الان اينجور در دلم است كه من مي توانم يك مرحله جديدي در معارف مان اثر بگذارم و از روزي كه يعني از 6-5 سال پيش به مرحله نقد موجودي و نظريه پردازي براي راه جديد افتاده ام هميشه هم گفتم اين نظم جديد ممكن است مال من نباشد من فقط راهش را باز كنم ولي يك آدمي كه هنوز از شكم مادر متولد نشده است يا هنوز پدر ومادرش به دنيا نيامده اند آن بچه بيايد در آينده ولي ما بايد راه را باز كنيم، ببينيد فيزيك ارسطويي را فيزيك نيوتن باطل كرد اما فيزيك ارسطويي از آن روزي كه از آن ايراد گرفتند تا پيدايش نيوتون بيش از دو قرن طول كشيد من براي پيدايش يك فلسفه در شان مهدي موعود( عج ) و در شان محمد(ص) كه روح هستي و انسانيت است و حتي من جسارت مي دانم كه بيش از كلمه محمد درباره اش بكار ببرم چون مثل شاهان نيست كه احتياج به بزك داشته باشد خودش تمام زيبايي هاست

« به زيور ها بيارايند مردم خوب رويان را

 تو زيبا رو چنان خوبي كه زيور ها بيارايي».

من به دلم افتاده كه ان شاء الله مي توانم يك راهي براي اين مطلب باز كنم، سر اين هم واقعیت اش اين است كه عصرت مادي دارم و هم عصرت رواني ولي چون هدف خيلي هدف روشني است براي من گواراست،الان  اين آقايان كه كارشان از اين در به آن در رفتن و كاسبي كردن است، دانشگاه امام حسين دو ساعت درس بده فرار كن شهيد مطهري از آن جا به دانشگاه آزاد شعبه فلان،سه جا مدير گروه باش ، 50 مجله عضو باش ، اين  رساله را بگير بدون نگاه كردن نمره بده، از اين نانها يك لقمه از گلوي من نرفته است،هنوز من در دانشگاه آزاد يك درس نداده ام، چون تشخيص دادم در ست است، چيزي كه تشخيص داده ام، خودم را نمي فروشم، من دلم مي خواهد اين يك درسي براي بچه ها باشد روز اول دكتر احمدي زنده است من را دعوت كردند خانه ي يك آقايي كه اوهم زنده است آقاي ابوالفضل بهرام پور تفسير قرآن مي گويد،آدم خوش قلبي است واز جواني هم همديگر را مي شناسيم ما ناهار مهمان ايشان بوديم آنجا آقاي دكتر احمدي همين كه الان تو شوراي عالي انقلاب فرهنگي است به من گفت : درس معارف گذاشته ايم ، من هم آموزش و پرورش بودم به من گفت: شما را منتقل كنيم به دانشگاه بيا درس معارف بگو، خيلي آرزوست ديگر من يك دفعه از يك معلمي شهرستان بيايم در دانشگاه تهران و شروع كنم به معارف گفتن، گفتم آقاي دكتر احمدي من نمي گويم، گفت چرا؟ گفتم من درست و كارساز نمي دانم اين برنامه را و هنوزم معتقدم آن هزينه اي كه مي كنند جواب نمي گيرند، چون نقد و بررسي نمي شود. ايشان با يك بيان تندي به من گفت: اينها دارند خورد و خميرمان مي كنند درس گذاشتيم مانديم، تو بيا چونه نزن كارت را بكن بعد چونه مي زنيم، گفتم من كه مسئول اين كار نيستم خودتان درس گذاشتيد خودتان هم بايد به فكر باشيد،هنوز هم يك ساعت از اين مقوله درس ندادم با اينكه در اكثرشان صاحب اجتهادم از انقلاب بگير تا متون اسلامي ، مثل دانشگاه آزاد، منظورم اين نيست كه زياد بد است يك روز دفتر نهاد دعوت كرده بود ، آقاي قرائتي زياد ايراد مي گرفت گفتم من از اول مخالف بودم ولي مشكلاتشان را الان درك مي كنم تو سرشان نبايد بزنيم لااقل يك كمكي بكنيم، منظورم اين بود كه چيزي كه از اول تشخيص داده باشم درست نيست از گرسنگي بميرم قبول نمي كنم بعد به من گفتند براي گروه فلسفه تبريز نياز به هيئت علمي دارند می روی؟گفتم بله، چون فلسفه ادعايي نيست ولي نمي توانم بروم از سلمان و اباذر صحبت بكنم براي دانشجو ولي رفتارم مثل سلمان و اباذر نباشد ولي من مي روم حرف ابن سينا و كانت و اين اوباش  را مي گويم و مشكلي هم براي من از نظر رواني نيست و مغرور از اتاقم بيرون مي آيم  ولي بنشينم از زهراي اطهر براي بچه ي مردم صحبت بكنم بعد بيايم بيرون ببينم نه خودم به علي مي مانم نه زنم به زهرا نه بچه ها به حسیين مي مانند خوب مجبور نيستم از اين راه نان بخورم اين را بدهيد به كساني كه اين احساس را دارند كه مثل علي(ع) زندگي مي كنند، يا اگرآن طور هم نباشند اين تفاوت خودشان را درك نمي كنند در نتيجه عذاب وجدان ندارند، بنابرابن من با اينكه خيلي احتياج داشتم ولي طبق آن آيه، خدا مرد و مردانه سر قولش هست تا به حال من از نظر رزق معطل نمانده ام.

مشق عشق:براي اين مساله كاري هم انجام داده اید؟

استاد:من اخيرا يك تاريخ تحليلي انتقادي فلسفه اسلامي نوشتم براي اولين بار كه در اين راه باز كردن خيلي مهم است ولي اين آقاياني كه با من قرارداد بسته اند بخاطر موقعيت خودشان واينكه مي ترسند از اينها ايراد بگيرند،بابا مسئول كتاب منم الان سه سال است كه كتاب را چاپ نمي كنند.

مشق عشق:كدام موسسه؟

استاد:فروشگاه فرهنگ و انديشه ي اسلامي من با آنها قرارداد بسته و كار كردم گفتم بدهيد قم با دانشگاه هر جا و هر ايرادي هم دارند بنويسند و بياورید در كتاب من چاپ كنید يعني پنجاه صفحه  فصل اول من چاپ شد 150 صفحه بعدنقد آن را چاپ كن، دوباره فصل دوم هم همين طور،اين آقايان احتياط مي كنند الان سومين سال را هم پشت سر گذاشت.

مشق عشق:اخيرا برای قرآن هم چيزي نوشتيد يا دردست داريد؟

استاد:الان يك تفسير شروع كردم چون عشق دارم به محمدي كه انسان است و دست در دست انسان دارد، يك رمان مانندي در زندگي ايشان نوشتم به نام « محمد پيام آور عدل و آزادي » نشر علم چاپ كرده و يك تفسير هم الان بر اساس عقلانيت،اساس اسلام عقل است و در دنياي امروز هم آن چه مي تواند جهاني شود عقل است ماهيچ وقت احساس را نمي توانيم جهاني بكنيم، شما هر چه فاطمه( س) را دوست داشته باشي نمي تواني اين را منتقل كني به يك مسيحي،او هم هرچه مريم را دوست داشته باشد نمي تواند به شما منتقل كند، او مي ماند در عشق خودش، من و شما هم همينطور،آن چه كه ما را به تفاهم مي رساند عقل است، علم به عقل، الان در فيزيك قم با اروپا در تفاهم است، يعني بچه ي مرحوم آيت ا... مشكيني هم فيزيك نيوتن مي خواند بچه ي رئيس جمهور آلمان هم فيزيك نيوتن را مي خواند،اين عقل و علم ما را به توافق مي رساند، ما بايد اسلام را بياوريم در حوزه ي علم و عقل تا دنيا بتواند از ما تحويل بگيرد و اين كار شدني است، ما غفلت كرديم،اسلام تابع اين مكتب ها نشد و آنها را به رسميت نشناخت ولي ما دو قرن بعد از صدر اسلام اين مكتب ها را وارد حوزه خودمان كرديم و اسلام را كشيديم به حوزه هاي غير عقلاني، من اين تفسير را به ياري خدا به صورت مباني عقلاني مي نويسم، در حوزه ي تفسير هم دچار تكراريم حرف تازه كم است و از هر حوزه بيشتر دچار تكراريم اينها را بعدا مطرح خواهم كرد اميدوارم جلد اولش را تابستان آينده چاپ شود با مقدمه اش و در معرض قضاوت علماي اعلام حوزه و علاقمندان قرآن كريم قرار گیرد و با همين سبك و سياق اگر عمر بود جلد هاي ديگر راهم ادامه دهم،

مشق عشق: دانشجویان ما از بس کانت و دکارت و... خوانده اند خسته شده اند. تا کی باید این وضعیت ادامه داشته باشد؟

استاد: من دعوام با اين آقايان همين است. من براي چندمين بار است كه فرياد مي كنم كه بايد كار كرد، اين وضعي كه داريم وضع مناسب جهاني شدن نيست، الان منطق مان ارسطويي است در دنيايي كه ارسطو مال آنهاست، گذاشتند كنار تازه براي جهاني كردنش هم بكوشيم، مي گويند برو اين حرفها مال دو هزار سال پيش است، شما هزار مرحله عقب هستيد، فرض كنيد يك نفر معتقد است اصالت با وجود است، و ديگري معتقد به اصالت ماهيت است اين چه فرقي مي كند. به قول مرحوم آيت الله بروجردي يك بحث لفظي است در كل اش، اين را براي اولين بار من مطرح كردم، الان چند سال است سخنراني مي كنم مقاله مي نويسم الان بعضي ها هم در قم به همين ديدگاه من توجه كرده اند، انشاالله بلكه بتوانيم بجاي اينطور بحث ها، بحث هاي عيني بكنيم. فلسفه يك چيز انتزاعي است فلسفه نگاه شماست به زندگي، به جهان، به هر چيزي كه پيرامون تان هست، فلسفه اين نيست كه شما فكر كنيد كه مثلاً مثل افلاطوني الان چكار مي كنند. آن به تو ربط ندارد، تو بايد بداني خانواده يعني چه، ازدواج يعني چه، زندگي يعني چه، مرگ يعني چه، دين، مذهب يعني چه، سياست يعني چه. الان اكثر كساني كه فلسفه مي خوانند يك مقاله راجع به همين وضع زندگي جامعه مان ندارند، اين چه فلسفه اي است. بنابراين تمام هميت من اينست كه ان شاءالله يك نگاه جديد، يك فلسفه جديد باشد، همين اين نيست كه ارسطو چه گفته، ابن سينا چه گفته، كانت چه گفته، من الان معتقدم شبهه كانت خيلي شبهه ي خطرناكي است و روي دنيا هم شديداً اثر گذاشته. ما به عنوان طرفداران اسلام بايد بياييم يك فلسفه ي جدي  درستي را مطرح كنيم كه آن شبهه كانت، از بين نبرد، كار مي كنيم تا ببينيم توكل به خدا چه مي شود. بالاخره راهرو كه صد هزار دارد كه ما هيچكدام را نداريم اگر صد هزار هم داشته باشد بايد توكل بكند.

مشق عشق: استاد چه پيشنهادي در این راستا داريد؟

استاد: من در بعضي از مصاحبه ها هم پيشنهاد كردم من 3 چيز بيشتر نمي خواهم از اين مملكت، يكي اجازه اين كار كه قانوني باشد كه بپرسم از دانشگاهها، سوال كنم، اجازه تحقيق را بدهند  2. به من اندازه ي دو تا كارمند امكانات بدهند كه اين تحقيقم بيشتر ميداني است كه بررسي كنم  3.دیگر این که مركزي مثل شوراي عالي انقلاب فرهنگي قول بدهد اين تحقيقي كه من كردم جدي بگيرند و من تحقيق نكنم در خانه ي خودم يا در انبار يك مؤسسه اي خاك بخورد، من در مدت 5-6 ماه نشان مي دهم كه در علوم انساني مخصوصا فلسفه و الهيات بازي مي كنيم و كار خودمان را انجام نمي دهيم و نشان بدهم اگر بخواهيم كار بكنيم  بايد چگونه وارد كار شويم اين پيشنهاد من است.

مشق عشق: از دانشجو چه توقعي داريد؟

استاد: من از دانشجو هيچ توقعي ندارم چون دانشجو قشر اثرپذيري است. من حتي وضع سياسي كشور را در كتاب خودكامگي و فرهنگ نقد كردم در اين كه به جوان ها گاهي تكيه مي كند كه بيشتر جنبه تحريك احساسات دارد نه مبناي عقلاني، الان آمريكا نمي گويد اين جوانان آمريكا الان در عراق سربازان ما كشته مي شوند ما چكار كنيم؟ جوان چه مي داند اصلا نام عراق را در عمرش نشنيده ولي اين كارشناسان مسائل سياسي شان هستند كه مي گويند تو الان رفتي منافعت اينطوري تامين مي شود، اينجوري حركت كني كم آسيب مي بيني و به حرف آنها گوش مي دهد. توده ي مردم يك قشر خاصي هستند كارشناس نيستند، انتخابات ما بايد برود روي كارشناسي، اخيرا هم در يك مصاحبه گفتم بنابراين من معتقدم بايد در دانشگاه هاي ما اساتيد فعال باشند، پژوهشگر علمي باشند و فرهنگ عوض كنند، دعوا درست كردن دردي را درمان نمي كند، ما 50 نفر را تحريك كنيم بندازيم به جان آن يكي، آن يكي 100 نفر تحريك كند بندازد جان ديگري بعد آن 50 نفر از من امتياز بگيرند چون دارو دسته ي من هستند و ديگران هم از آن امتياز بگيرد در نتيجه افراد تنبل و فرصت طلب بيايند. ما دخالت سياسي را از محوريت دانشجو منتقل كنيم به محوريت استاد، دانشجو در سايه استاد تمرين بكند، مثل پژوهش، كه بايد استاد انجام بدهد. دانشجو هم سايه به سايه استاد بيايد و ياد بگيرد كه متاسفانه ما خيلي اينها را آسيب زديم، در علوم تجربي نمي گويم بيشتر در فلسفه و علوم انساني است در كار سياسي هم بياييم اساتيد دخالت كنند، آن زمان بازرگان دخالت مي كرد، شريعتي دخالت مي كرد، مطهري دخالت مي كرد، دانشجو هم سينه زن اينها بود، تبليغ فكرهای اينها بود آن ها خط مي دادند دانشجو هم اين خط را گسترش مي داد، اما ما گاهي مي بينيم از يك استاد هم خبري نيست، هي دانشجو بيا ببينم چه مي شود، بابا چه دانشجويي، دانشجو تازه از بغل مامانش آمده به دانشگاه، بلد نيست لقمه بگيرد تا ديروز مادرش براي او لقمه مي گرفت و غذا خوردنش را بلد نيست اين چه مي داند مملكت درباره مسائل كلان چه تصميمي بگيرد، البته در سيستم ما مي گويند كه شما مي گوييد جوان نمي داند، جوان را دست كم مي گيريد. آخر بابا اين جور گفتن كه نمي شود من بگويم بچه ي من انشتين است بابا نمي شود، بايد زمينه باشد، كار كند، مطالعه كند بنابراين ما محوريت را هر چه زودتر از دانشجو به استاد منتقل بكنيم و جوان هم در كنار استاد و زير سايه او تمرين كند.

ما بياييم دو جناح حزب مقبول در جامعه ايجاد كنيم، هر دو معتقد به نظام، هر دو معتقد به قانون اساسي 98% هم برنامه مشترك، 2% هم بگذاريم براي سليقه هاشان كه اين بهتر كار مي كند يا نه. مديريت و كارشناس اين ها را بدهيم دست اساتيد، نقد طرفين را بدهيم دست اساتيد دانشجو هم در زير سايه استاد تمرين كند و فردا استاد بشود جاي استاد بازنشسته يا مرحومش. آخر گاهي مي بينيم الان نمي گويم چند سال پيش رئيس جمهور مي گويد اگر مجلس فلان لايحه را تصويب نكند ديگر مردم مي دانند و او مثلاً مجلس رئيس جمهور را تهديد مي كند با مردم، بابا مردم بايد دخالت كنند ولي كارشناس بايد تصميم بگيرد، تمام احزاب دنيا در دست كارشناس است. توده مردم به ميدان مي آيند با راهنمايي آنها، رأي مي دهند، عامل تغییر قدرتند ولي اصل برنامه ريزي و تصميم گيري مردم نيستند. و مردم هم به كمك آنها به برنامه رأي مي دهند.

مشق عشق: يعني شما مي فرماييد نكات مثبت آنها را بگيريم؟

استاد: بله، بايد در كشور ما هم دو جناح بايد 98 درصد با هم مشترك باشند و دو كارشناس ها آنها هم با هم رفيق باشند يعني الان 98 درصد خواسته حزب جمهوري خواه خواسته حزب دمكرات است. فقط هر كدام با يك سليقه. من شيندم به عنوان شوخي هم بوده بگويم ولي مسأله جدي است گفتند چهار برادرند دارايي شان مشترك است و بيشتر روي امتياز است دولتي نفوذ دارند، دو نفر اين جناح و دو نفر از جناح ديگر. يعني هر كدام بيايند سركار دو نفر از اين خانواده روي كارند و هميشه در صحنه هستند من مي گويم جامعه يايد اينجور باشد. ما چهار برادر داشته باشيم دو نفر يك جور برنامه ريزي كنند براي خوشبختي مجموعه و دو نفر جور ديگر و در نهايت هر چهار تا با هم يك هدف برسند اصلا سعادتمنديم، این طور نیست که اين آن را نابود كند و بالعكس اين ديگري را كافر بداند و او هم اين را نادان بداند اين روش ها روشهاي بدي است كه بايد عبور كنيم.

ما مرامشان را قبول نداريم، فلسفه شان را قبول نداريم، مسيحيت شان را قبول نداريم باطل اندر باطل ولي بايد نكات مثبت شان را بگيريم و نكات منفي را دور بیندازيم. در جامعه ما نبايد يك نفر بيكار باشد و .... اگر صحيح حركت كنيم. الان استاد ما هزارجا تدريس مي كند يك استاد هفتاد ساله ده جا كار مي كند و يك نفر هم نيست که بگوید تو چه جور اين كارها را انجام مي دهي هيچ كدام را هم درست انجام نمي دهد بنابراين بايد كار كنيم.

 

         یحیی حمدی دکتر یثربی         دکنر یثربی

مشق عشق برای استاد دکتر یثربی آرزوی طول عمر و توفیق روزافزون می کند. و از این که وقتش را در اختیار ما قرار داد بی نهایت قدردان است.

 

 

نوشته شده توسط یحیی حمدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت | لینک ثابت |
 
business article
A
log